گذر از فرهنگ ِ مرید و مرادی
دیروز
مصاحبهی خانم میترا شجاعی با زندهیاد هوشنگ گلشیری را خواندم. مصاحبه کمی پیش از مرگ گلشیری در سال 1379انجام شده است. گلشیری در این مصاحبه به موارد مهمی اشاره دارد. او نه تنها از معضل سانسور و عدم امکان شکلگیری ِ محافل ادبی در ایران حرف میزند، بلکه به ادبیات معاصر ایران و دلایل ضعف و قوت آن هم میپردازد. به مصاحبه از این منظر که نگاه کنی، مصاحبهی قابلتأملی ست و نشان از میزان دانش و درک ِ گلشیری از ادبیات دارد.
بله! گلشیری ادبیات را خوب میشناخت؛ اما آیا نویسندهی خیلی برجستهای هم بود؟
کفهی دیگر ترازو اما، که وزن کفهی ارزشمند را کم میکند، حرفهایی ست که گلشیری در مورد خودش در این مصاحبه بر زبان میآورد. آنچه که گلشیری در مورد خود و آثارش در این مصاحبه میگوید، برای یک نویسندهی مدرن قابل تصور نیست. منظورم از نویسندهی مدرن، نویسندهی عصر گفتمان، عصر تشخص و فردیت است. خودشیفتگی ِ گلشیری محصول ِ روابط ِ کوتولهای در سرزمین ِ لیلیپوتها ست. هدف من در این یادداشت نه نگاه ِ حذفی به گلشیری، بلکه پرهیز از پیامبرسازی و "ولی ِ فقیه" ساختن از یک هنرمند است.
در آلمان سالانه نود هزار جلد کتاب چاپ میشود؛ بیش از سیصد هزار نویسنده، در عرصه های مختلف، و هفت هزار ناشر در این کشور وجود دارد. با این حال وقتی یک نویسندهی تازهکار بخشی از اثرش را برای یک ناشر آلمانی میفرستد، ناشر کتاب را نمیخواند، مگر یک نویسنده و یا دستاندرکار ِ امور فرهنگی به او توصیه کند، "کار فلانی بد نیست، یک نگاهی بینداز". علت این است که هر ناشر انبوهی از آثار فرستاده شده بر روی میز دارد و برای گزینش ناچار است دست به انتخاب بزند. یکی از بهترین برنامههای تلویزیونی ِ آلمان، برنامهی "وقت ِ فرهنگ" (Kulturzeit)است. این برنامه هر روز به مدت چهل دقیقه از ساعت نوزده و بیست دقیقه تا ساعت بیست از کانال 3sat پخش میشود. موضوعات این برنامه رویدادهای فرهنگی بخصوص در آلمان، اتریش و سوییس است. از اروپا و آلمان که بگذریم، میگویند تنها در نیویورک سی هزار نویسنده زندگی میکنند. با این مقدمه تنها میخواهم تصوری از حجم کار فرهنگی و هنری ِ اینجا، بدهم.
برمیگردم به مصاحبهی گلشیری.
ما شاهد دو ویژگی ِ شخصیتی ِ گلشیری در این مصاحبه هستیم که به نظر من آبشخور هر دو ، ترس است. این دو ویژگی عبارتاند از تفرعن و تمایل به ارعاب. اگر رابطهی مرید و مرادی در میان اهل ِ ادبیات ایران حاکم نبود، میشد این را به حساب خصلتها و ضعفهای فردی گذاشت، که بالاخره هر یک از ما خواه ناخواه داریم. اما همین منممنمها، دوستداران ِ جدی ادبیات را آن چنان مرعوب میکند، که شهامت اظهار ِ نظر و نقد ِ صادقانه را از آنان میگیرد. به این خاطر معتقدم خصلتهای فردی ِ متفرعنان باید به موضوع صحبت تبدیل شود.
تفرعن ِ گلشیری: او در پاسخ به این پرسش که آیا قصد ندارد با بهتر شدن اوضاع ممیزی،"جننامه" را در ایران چاپ کند، از سانسور میگوید و اینکه نمیخواهد نوجوانی به کتاباش ایراد بگیرد. در ادامه اضافه میکند: « من خودم را ولی فقیه ادبیات می دانم.» به زبان آوردن چنین ادعای بزرگی تنها از عهدهی یک نویسندهی تکزبانه برمیآید. لطفن توجه کنید، گلشیری خود را ولیفقیه ِ ادبیات فارسی نمیداند، بلکه ولی ِ فقیه ادبیات، یعنی ادبیات جهان میخواند. این درحالی ست که ترجمهی آثار نویسندهی ما به زبانهای مختلف، در آن کشورها بازتاب ِ چندانی نداشتهاند. این تفرعن از آن نویسندهای ست که در زادگاهاش هم کمتر نقدی جدی بر آثارش نوشته شده است.
مشکل ِ دیگر این است: آیا اساسن ولایت فقیه در ادبیات و هنر معنی دارد؟ آیا هنر عرصهای ست که بشود مدارج عالی ِ آنرا طی کرد؟ آیا نویسنده ابزاری جز تخیل و زبان دارند؟ آیا به جهت همین عدم وجود ِ مدارج عالی ِ عینی در عرصهی هنر، قضاوت ِ دیگری و نگاه دیگری (نقد) تعیین کننده نیست؟ آیا این منتقدین و خوانندگان نیستند که درجهی "کمال" یک اثر هنری یا ادبی را تعیین میکنند؟
آنچه گلشیری در واقع میخواهد بگوید، این است: «ورود ممنوع؛ نقد ممنوع». این یعنی، نویسندهی ما ممکن است با ادبیات دنیا آشنا بوده باشد، اما با مدرنیته بیگانه است. شناختاش از دنیای مدرن و ذهن ِ مدرن سطحی ست؛ چرا که مناسبات ِ مدرن یعنی "گفتگو". به همین جهت او نهتنها به اهمیت و ضرورت نقد آثارش اعتقادی ندارد، بلکه خودش را مرجع تقلیدی میبیند که قابل انتقاد نیست. انتقاد از او حتا کفر است، چون ولی ِ فقیه است. این نوع مبالغهآمیز از تفرعن به باور من ناشی از ضعف و ترس ِ مطلق است؛ ترس از از دست دادن "چهره".
گلشیری با صراحت و صداقت نظراش را در مورد نویسندگانی چون سیمین دانشور، محمود دولتآبادی و رضا براهنی میگوید، و از نکات خیلی مثبت این مصاحبه است. همزمان اما سعی در مرعوب کردن مخاطبین آثارش دارد: « چه کسی می تواند راجع به من حرف بزند؟ بعد هم کارهایی است که برای تعداد معدودی از آدمها نوشته می شود. مثلا من «معصوم پنجم» را برای پنج نفر نوشتم یا مثلا «خانه روشنان» کار بسیار دشواری است.» این رفتار یعنی مریدپروری؛ یعنی مطیع باش! یعنی نقد نکن! اگر هم میکنی در مدح من بگو وگرنه میشوی خوانندهی متوسط به پایین. باز هم تکرار افسانه ی پادشاه عریان و خیل بهبه و چهچهگویان: « رمان مشکلی ست. خیلی جدیست. برای خواننده کمی متوسط به بالا.» بله! "معصوم پنجم" آنقدر پیچیده است که تنها پنج نفر میتوانند آن را درک کنند، اما "نقادی ِ عقل محض" از مهمترین آثار امانوئل کانت که از دشوارترین متون فلسفی ست را میلیونها نفر در دنیا میخوانند و البته میفهمند. حرف گلشیری یعنی جدی نگرفتن "دیگری"، که البته باز هم تأکید میکنم، تجلی یک ترس درونی ست.
گلشیری نویسندهی متوسطی ست و "جننامه" رمانی سرشار از پرگویی ست. رمانی که با توصیفات اضافی و بسیار دقیق بالهای تخیل خواننده را میچیند؛ خواننده را به بینندهای لال که حتی قادر به خودگویی هم نیست، تبدیل میکند؛ خواننده ای که مجبور است حوض و حیاط خانهای را در ذهنش بازسازی کند؛ بازسازیای که در او هیچ حسی برنمیانگیزد، چون حوضی و حیاطی ست که عین حوض و حیاط ِ درون ِ ذهن ِ نویسنده بوده است. گلشیری در جننامه آنقدر دچار خودشیفتهگی ست که با توصیفات اضافی امکان گفتمان را از خواننده میگیرد، خواننده را عقیم میکند، قدرت ِ همذاتپنداری ِ خواننده را از او سلب میکند. این بزرگترین ضعفی ست که یک نوشتهی ادبی اساسن میتواند داشته باشد. این گفته که «معصوم پنجم» را برای پنج نفر نوشتم، صحه گذاشتن بر ضعفی ست که گلشیری در به راه انداختن یک گفتگوی دو طرفه میان تخیل ِ نویسنده و تخیل خواننده دارد. کاش گلشیری همانقدر با خوانندهگانش صادق بود، که با همکاراناش.
گلشیری رفت، اما او نمایندهی نسل مریدپرور است. تنها با گذر از فرهنگ مرید و مرادپرور ادبیات ما خواهد بالید، چرا که به چالش کشیدن ادبیات تنها، کار نقادان است و نویسندهای که نقد نشود، میپوسد؛ در خودش میگندد.
ش.ش.
اما این کامنت اولی، جداً که شاهکار است! پدر جان روابط جنسی گلشیری با زنهای متعدد به سرکار چه ربطی دارد؟ مگر می خواهی نمره ی اخلاق بهش بدهی؟
ببین شهلا جان، همه چیزمان به همه چیزمان می آید: نویسنده مان می گوید نقد ممنوع که منم دیکتاتور دینی عرصه ی ادبیات! و خواننده مان یخه ی نویسنده را گرفته که چرا "در هر سوراخی می چپاند" ! بعد جالبتر از همه اش این است که می ترسد "جمهوری منحوس" از این حرفهای سیاسی سوء استفاده کند (یعنی گلشیری سر دسته ی مخالفان نظام هم هست! و به این جهت هم نقد ناپذیر است، که چه شود، جمهوری منحوس بل بگیرد!)
به نظر تو به این زودی ها آدم می شویم یا نه؟!
این جا را بخانید. دست از سر مرده بردارید.
این جا را بخانید. دست از سر مرده بردارید.
خانم یا آقای ناشناس، پست ناصر غیاثی را نفهمیده اید. توصیه می کنم دوباره بخوانید.
ش.ش.
سلام علیکم
طبق ویکیپدیا میزان بی سوادها در ایران 20 درصد است. پس با 25 درصد شما تفاوت خاصی ندارد
گویا هوشنگ گلشیری می گفته من باید جایزه ی نوبل بگیرم. پس قاعدتاً خودش خودش را متوسط نمی دانسته. همان طور که افراد مدعی ی روشنفکری و افراد مدعی ی نخبگی، روشنفکر نبودن خود و نخبه نبودن خود را قبول نمی کنند. سیاوش جمادی گفته بود معادل درستتر در برابر انتلکتوئل «فهیم» و «فکور» است. شاید اگر از ابتدا، به جای «روشنفکر» می گفتند «فکور»/«فهیم»، حمله به این لفظ «روشنفکر» کمتر می شد. روشنفکران ایرانی، البته منتظر نمی مانند دیگران «روشنفکر» را تعریف کنند. خودشان روشنفکر را تعریف می کنند. به نظر شما گلشیری و بیضائی و شاملو تردیدی در روشنفکر بودن خود دارند؟ آیا شخص شما تردیدی در روشنفکر بودن و نخبه بودن خود داری؟
بعید است گلشیری خودش را ولی ی فقیه (چه تعبیر بامزّه ای!) ادبیات علی الاطلاق بداند. یعنی او خودش را ولی ی فقیه ادبیات آفریقائی می دانسته؟
فرمایش شما: «آیا این منتقدین و خوانندگان نیستند که درجهی "کمال" یک اثر هنری یا ادبی را تعیین میکنند؟ »
یکی از فضلای ایرانی به من می گفت گلشیری با شنیدن همین استدلال بود که از ادعاهای خود کمی یا کاملاً عقب نشینی کرد. همان فرد فاضل به من می گفت ما نویسنده ها/مترجمها/... خیلی باید خوشبخت باشیم اگر آثارمان «در مجموع» متوسط باشد، ولی دولت آبادی حاضر نیست بپذیرد حتا یک اثرش کمتر از حدّ جهانی است.
فرمایش شما: «... که البته باز هم تأکید میکنم، تجلی یک ترس درونی ست»
به نظر بنده شما تأکید نکن. نظر و تحلیلت را بگو. بگذار منتقدان و خوانندگان مقاله ات، خودشان یا با شما هم نظر شوند یا نظر شما را نپذیرند.
شاید گلشیری ولی ی فقیه بوده و معصوم پنجم را برای هیئت رئیسه ی مجلس خبرگان نوشته بوده!
روحش شاد.
شکستن بت مرید و مرادی، شرط کافی برای اهدافی که نام برده اید نیست. دوران تعقل و تفکر ما باید آغاز شود. الفاظ و مفاهیم «مدرنیته» /«گفتمان»/«تشخص»/«فردیت» ما را مرعوب خود نکند.
زبان شما چنان آمیخته به نیش و کنایه است که من واقعن نمی فهمم چه می خواهید بگویید. نیش زدن نوعی خشونت در به کار گیری زبان است. کسی که حرفی برای زدن دارد و در پی تبادل نظر با دیگری ست، از این زبان پرهیز می کند.
زبان کنایه، زبان خودسانسوری ست، زبان ِ چوب اخلاق بالای سر است. هر وقت توانستید به خودتان رجوع کردید، علت خشم و خشونتی که در گفتار به کار می برید را یافتید و صادقانه نوشتید، با شما گفتگو می کنم. این جور بحث و جدل ها ممکن است شما را درونن ارضاء کند، اما برای من سودی ندارد.
ش.ش.
خيلي جالب بود
اين كه گلشيري به مريد و مريد بازي
مي پرداخته و به آن اعتقاد داشته شايد چيز بدي باشد اما بد تر از آن نسل من و هم سن و سالان من هستند كه با وجود اين كه همه ي اين حرفها را مي دانيم و همه ي گذشتگان را نقد مي كنيم باز هم درگير اين مساله هستيم
كم نيستند هم سن و سالان من كه اگر بگويي شاملو اين جا اشتباه كرده يا بايد اين كار را مي كرد مرتد مي دانندت
اين ماييم كه براي هنر ولي فقيه مي سازيم
این دقیقن همان حرفی ست که می خواهم می زنم.
ش.ش.
مقاله خوبی بود. ممنون